تبليغاتX
شمیلا
شمیم بهشت از دور می رسد .

 

می دانم بار دیگر شکوفه های عشق در قلب تو جوانه خواهد زد و چهره گشاده خود را به تو نشان خواهد دادو شکوفه های امید را بر لبان تو خواهد نشاند.

و سرتاسر وجودت چنان سیراب عشق خواهد شد که محبتی ماندگار و جاوید به جای خواهد گذاشت و چنان تو را در عشق ثابت قدم و استوار خواهد گردانید که سرتاسر وجودت به آواز در خواهد آمد که آری من این بار عاشقترینم .

 

shamila

و چنان سرفراز از آزمایشهای الهی که تو را گهگاه خسته و فرتوت می کرد که جز معبود زیباییهایت پناهی نمی یافتی و شاید گاه کوچکترین نجوایت را من می شنیدم و این را تو خود برگزیدی و مرا منتخب به این امر نمودی و من همیشه و همیشه سرتابه پای گوشم و همیشه دلگرم تو بوده ام .

حال زمانی است که شاید آخرین کلامم را اینجا برای تو تویی که زیبایی و عشق را از وجود زیبایش اموختم بنویسم .

بدان که همیشه تا پایان عمر یاد تو با من خواهد ماند .

 

آرامش

خود بهتر می دانی که چقدر از محبت به تو لذت می بردم و می برم که در وصف نمی گنجد هر چند می دانم که نتوانستم عشقی ابدی را نثار سراسر محبت تو نمایم و خود بهتر می دانی چرا !

می دانی که لبخند تو همکلامی با تو چنان غمهای دنیا را از من می زدود که گویی آفتاب بر یخهای قطب موجب آب شدن آنها می شودو عطر دل انگیز روح بی تاب تو چنان فضا را معطر می کرد که گویی بهار بارها و بارها به سوی من کوچ کرده .

 

بانوی بزرگ افتخار من افتخار مادر افتخار پدر ستایش قلبی را همچون تو که صیقل یافته از رنجهای عشق است دوست می دارم دوست دارم نجوای شبانه ام باشد چرا که خدا را بارها و بارها به یاد من می آورد .

می دانم نوشته هایم چنان نیست که تو را آرامتر کند اما می دانم به ازای هر حرفی از این نوشته های ناچیز نور امیدی انرژی هر چند ناچیز به سوی تو روان می کنم و این را دوست دارم .

تو را دورادور همچنان می بینم که بر سکان عشق تیکه زدی و کشتی زندگی را به سرمنزل مقصود خواهی رساند .

به زودی نام تو را در میان برگزیدگان کشور خواهم دید و میدانم که اینگونه خواهد شد به خواست ایزد توانا و با تلاش و پشتکارتو مونس گرامی ام .

امید تو امید من به زندگی است و نور تو نور هدایت من است خود تو بهتر می دانی که خوشه خوشه های عشق را از تو آموختم ...

یادت می آید روزهایی را که از عشق نداشته ام می پرسیدم و تو به من می گفتی صبر کن ...خواهی دید ...به ناگاه خواهد آمد و نخواهد رفت ...می آید و تو را زار می کند و می رود اما قشنگ است .

هیچوقت اشکی را که از شوق دیدنت می ریختم فراموش نمی کنم و لذت آن هیجوقت از زیر زبانم نمی رود همچون عسل نابی بود که شوری آن شیرینی وصف ناپذیری داشت .

ماه رمضان به یاد آور نگاه مسحور کننده تو بود آنروزی که محل کارم را برای افطاری به سوی خانه ترک می گفتم .

 

بانوی بزرگ شاید این آخرین نوشته من باشد و شاید بار دیگر نتوانم اینچنین بنویسم شاید تغییر کنم شاید ...

همچنان خاک زیر پایت را می بویم و می بوسم و آنرا برای وضوی عشق نزد خود در دل باقی می دارم .

 

لذت محبت تو در هیچ قلم و مرکبی و هیچ کیبوردی نمی گنجد و من تنها توانستم به تو با آنچه در دل نسبت به تو داشته ام و دارم بیان کنم و امید که این کم را همچو معبودی از بنده ناچیز خود قبول کنی !

 

می ستایمت ...صبرت را

می ستایمت ...عشقت را

می ستایمت ...بزرگواریت را

می ستایمت ...آموزگاریت را

می ستایمت ... متانتت را

می پرستم ...قلبت را

 

+ نوشته شده در  85/07/09ساعت 18:1  توسط شمیلا  |