تبليغاتX
شمیلا
شمیم بهشت از دور می رسد .

خجالت

دوستت دارم !

کاش ...!

+ نوشته شده در  84/11/29ساعت 10:29  توسط شمیلا  | 

دربهای زندگی باز است برای همه ...

ما خود باید قدم در آن بگذاریم ...

عشق را خود باید بسازیم ...

عشق حاصل دسترنج خودمان است ...

اگر عشق حقیقی باشد ....

 هیچگاه از آن خسته و زار نمی شویم ...

خانه عشق

من می خواهم

تو نمی خواهی

من نمی خواهم

تو می خواهی

اینها همش تناقض است

تناقض یعنی عدم تفاهم ؟ !

تناقض یعنی زیباتر پسندی ؟

تناقض یعنی سیر شدن از تو؟

تناقض یعنی هوسباز؟

تناقض یعنی بی وفایی ؟

تناقض یعنی تعویض عشق ؟

نمی دانم معنی اش چیست !

قصدم شکایت نیست .

میدانم اشتباه می کنم !

هم من هم تو !

اما دستان هم را گرفته ایم و در گودی با هم فرو می رویم .

حاضر نیستیم دست هم را رها کنیم .

من بخاطر تو !

تو بخاطر تنهاییت !

 

+ نوشته شده در  84/11/29ساعت 10:11  توسط شمیلا  | 

بگذار تا تنها برای تو بگویم ...برای تو ! چون فقط می توانم به تو بگویم . می دانم که نمی توانم خود را تقدیم تو کنم ٬ می دانم جایی خواهم رفت که حتی نامم را فراموش خواهی کرد . می دانم از این نوشته ها جز خاطره ای نخواهد ماند ولی بدان دوست داشتم کسی چون تو را داشتم .

شاید روزی بخاطر این اشتباه خود را ملامت کنم ....که چنین روی دلم پا گذاشتم ... به قیمتی گزاف خود را فروختم ... قدر تو و خودم را ندانستم ... چاه را دیدم و به آن فر رفتم ... اما ...اما دیگر طاقت نگاه نگران هیچ کس را ندارم ...تاب نگاه خسته دیگری را ندارم که به انتظار نشسته ودیگر نمی توانم شاهد شکایت بی وفایی باشم ....می خواهم این باز نیز خود را بفروشم ...

تو و من

شاید اگر مال تو باشم به تو برگردم .... یا اصلاْ هیچ ....

نمی دانم چقدر دوستت داشته ام ... اما می دانم که زیاد نگفتم ... حتی نتوانستم نگاهت کنم ...

این بار نیز نتوانستم هدیه را مانند هدایای سابق به تو بدهم .... هدیه تولد ...هدیه ولنتاین ... هدیه ...

باز هم شرم کردم ... خجالت کشیدم ... احساس گناه می کنم ... می ترسم خیانت باشد ... گرچه زمان زیادی است به خودم درم خیانت می کنم .

به دلم بی اعتنایم ... می ترسم هوسی زود گذر باشد ... آدم به این ترسویی نو بر است .

کاش می توانستم همه چیز را تغییر دهم .... کاش می شد.

نگران نگاه منتظر اویم ...مگر می توان بعد چهار سال از یکی برید ؟مگر می شود به همه چیز پشت پا زد . خستگی را در وجودش حس می کنم . باز هم از خودم می گذرم تا شاید وجدانم کمی آرام گیرد .

نگاه نگران

خدا به من و اشتباهم رحم کند .

+ نوشته شده در  84/11/29ساعت 10:3  توسط شمیلا  | 

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت . راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند . تصمیم گرفت با او صحبت کند .

زن را سرزنش کرد : " تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی . "

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست . همچنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد .

اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد . بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : " از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند . "

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد . هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .

مدتی گذشت . راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : " این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! "

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : " پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ "

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند . در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : "خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود !"

یکی از فرشته ها پاسخ داد :

" تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم ."

از کتاب :" پدران . فرزندان . نوه ها " اثر پائولو کوئلیو


+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:39  توسط شمیلا  | 

دو نفر نزد شیوانا آمدند و از او راز زیبایی و جذابیت را پرسیدند.

شیوانا از آن دو خواست در دهکده بگردند و زشت ترین کودک دهکده را پیدا کنند. آن دو به جست و جو در دهکده برخاستند و پسرکی ناقص الخلقه را که صورتی کریه و ناخوشایند داشت پیدا کردند و او را نزد شیوانا سراغ آوردند. شیوانا سراغ مادر پسرک را گرفت. زنی خسته و افسرده اما  پسندیده و با وجاهت را نزد او آوردند.شیوانا در مقابل آن دو نفر خطاب به مادر پسرک کریه المنظر گفت: این دو نفر می گویند که در چهره پسر تو زیبایی پنهانی را یافته اند که از چشمان بقیه مخفی بوده است. نظر تو چیست!؟

مادر پسرک ، شوق زده نگاه تشکر آمیزی به آن دو نفر انداخت وگفت:از این که سرانجام دو نفر همزمان زیبایی فرزندم را مانند من دریافتند خدا را شکر می گویم. حق با این دو مرد روشن بین است. در وجود پسر ناقص من زیبایی پنهانی است که من از لحظه تولدش بهتراز هر کس دیگری آن را شناخته ام و همیشه تعجب می کردم که چرا بقیه این زیبایی را نمی بینند؟ شیوانا مادر و فرزند را مرخص کرد و خطاب به آن دو نفر گفت:زیبایی چیزی نیست که بتوان آن را از زشتی جدا کرد و به صورت مجرد و تنها به شما ارزانی داشت.

در حقیقت اگر می خواهید زیبایی و جذابیت واقعی را ببینید کافی است نگاه خود را عوض کنید و در موجودات به جست و جوی زیبایی پنهان در عالم برخیزید. تنها با یافتن این شیوه خاص نگریستن است که می توانید برای بقیه جذاب و زیبا و پسندیده جلوه کنید.

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:34  توسط شمیلا  | 

 

روزی شخصی میخواست شیوانا را مسخره کند . بدین منظور در مقابل جمعیت از او پرسید :

« استاد ! میتوانید به من بگویید چرا به اسب میگویند اسب و نمیگویند ماهی ! »

شیوانا تبسمی کرد و گفت : « در ابتدا به اسب ، ماهی میگفتند . اما روزی یک انسان مثل تو پرسید چرا جای این دو را عوض نکنیم ؟! و از آن روز به بعد به اسب گفتند اسب و به ماهی گفتند ماهی ! »

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:29  توسط شمیلا  | 

 

 

روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد. حیوان بیچاره ساعتها به طور ترحم انگیزی ناله میکرد . بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید و پیش خود گفت : « این اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود »

او همسایه ها را صدا زد و از آنها درخواست کمک کرد . آنها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند . اسب ابتدا کمی ناله کرد اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت به شدت همه را متعجب کرد . آنها باز هم روی او گل ریختند . کشاورز نگاهی به داخل چاه کرد و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت متحیر کرد !!

با هر تکه گل که روی سر اسب ریخته میشد اسب تکانی به خود میداد ، گل را پایین میریخت و یک قدم بالا می آمد ! همینطور که روی او گل میریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد !

زندگی در حال ریختن گل و لای بر روی شماست ! شما چه میکنید ؟!

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:28  توسط شمیلا  | 

 

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه ميكند . هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين ميرسند ، باز ميكنند و آنها را داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته اي پرسيد :

« شما چكار ميكنيد ؟ »

فرشته در حاليكه داشت نامه اي را باز ميكرد گفت :

« اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم »

مرد كمي جلوتر رفت . باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت ميگذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين ميفرستند . مرد پرسيد :

« شماها چكار ميكنيد ؟ »

يكي از فرشتگان با عجله گفت :

« اينجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين ميفرستيم »

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته است . مرد با تعجب از فرشته پرسيد :

« شما چرا بيكار هستيد ؟ »

فرشته جواب داد : « اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب ميدهند »

مرد از فرشته پرسيد :

« مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند ؟ »

فرشته پاسخ داد :

« بسيار ساده ! فقط كافيست بگويند : خدايا شكر ...! »

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:27  توسط شمیلا  | 

 

 

كودك نجوا كرد : « خدايا ! با من حرف بزن » مرغ دريايي آواز خواند ولي كودك نشنيد !

كودك فرياد زد : « خدايا ! با من حرف بزن » رعد در آسمان پيچيد اما كودك گوش نداد !

كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : « خدايا ! بگذار ببينمت »

ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد !

كودك فرياد زد : « خدايا ! به من معجزه اي نشان بده » يك زندگي متولد شد اما كودك نفهميد !

كودك با نااميدي گريست : « خدايا ! با من در ارتباط باش ! بگذار بدانم اينجايي » بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد ولي كودك پروانه را كنار زد ...!

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:26  توسط شمیلا  | 

 

 

دختري بعد از ازدواج نميتوانست با مادرشوهرش كنار بيايد و هر روز با او جر و بحث ميكرد . عاقبت دختر نزد داروسازي كه دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا كرد سمّي به او بدهد تا بتواند مادرشوهرش را بكشد !

در آن لحظه داروساز شوكه شد و گفت اگر سمّي خطرناك به او بدهد و مادرشوهرش بميرد همه به او شك خواهند كرد پس معجوني به دختر داد و گفت كه هر روز مقداري از آن را در غذاي مادرشوهر بريزد تا سم معجون در او كم كم اثر كند و او را بكشد و توصيه كرد در اين مدت با مادرشوهر مدارا كند تا كسي به او شك نبرد ...

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداري از آن را در غذاي مادرشوهر ميريخت و با مهرباني به او ميداد ...

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا كه يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت :

« ديگر از مادرشوهر متنفر نيستم . حالا او را مثل مادرم دوست دارم و ديگر دلم نميخواهد كه بميرد . خواهش ميكنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج كند »

داروساز لبخندي زد و گفت : « دخترم ! نگران نباش ! آن معجوني كه به تو دادم سم نبود بلكه سم در ذهن خود تو بود كه حالا به عشق تبديل شدهو از بين رفته است ... ! »

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:23  توسط شمیلا  | 

مرد بی ایمانی که مربی شنا بود و چندین مدال المپیک داشت ، هر چیزی را که راجع به خدا و دین میشنید مورد تمسخر قرار میداد !

یک شب او به استخر سرپوشیدة آموزشگاهش رفت . با اینکه چراغ ها خاموش بودند اما نور ماه برای شنا کافی به نظر میرسید . مرد جوان بالای تخت شنا رفت و برای شیرجه زدن دستانش را باز کرد ولی ناگهان متوجه سایة بدنش شد که بر روی دیوار همچون صلیبی به نظر میرسید !

حس عجیبی به او دست داد . به سرعت از پله ها پایین آمد و چراغ ها را روشن کرد و در آن لحظه ناگهان متوجه شد که آب استخر برای تعمیر خالی شده است ...!

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:21  توسط شمیلا  | 

 

 

مادری فرزندش را از دست داد و در فراق او سخت میگریست . هر کس نزد مادر می آمد او را دلداری میداد و از او میخواست دست از گریه و زاری بردارد . یکی میگفت که با گریه کودک به دنیا برنمیگردد و آن دیگری میگفت که دلبستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ایست و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد . در این اثنا شیوانا از آن محل عبور میکرد و صدای ناله و ضجه زن را شنید . بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت :

گریه کن مادر من ! او دیگر برنمیگردد و دیگر نمیتوانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی . تا دیر نشده عر چه میتوانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس میکنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد !

نقل میکنند که زن از جا برخاست . مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی میکرد دیگر گریه نکند گفت :

راست میگویی استاد ! الان اگر گریه کنم او را فراموش میکنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و

خاطره اش همیشه همراهم باشد !

زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد . شیوانا زیر لب گفت :

ای کاش زن همین جا گریه اش را میکرد و همه چیز را تمام میکرد . او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمیتواند آرام بگیرد

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:19  توسط شمیلا  | 

پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین خاطر پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .

استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمیدانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد میدهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام گفت : « استاد ! چرا به من فنون بیشتری یاد نمیدهید ؟ »

استاد لبخندی زد : « همین یک حرکت برای تو کافی است »

پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد ، پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد .

پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، به شدت تشویقش میکردند .

پسر در دور دوم و سوم هم برنده شدند تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود .پسر میترسید با او رو به رو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :

« نه ! مسابقه باید ادامه پیدا کند »

پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد . در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد ! »

پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : « استاد ! من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ »

استاد با خونسردی گفت : « ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی ، تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالیگه تو دست چپ نداری ...! »

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:18  توسط شمیلا  | 

 دختر و پسر جوانی برای مشاوره نزد نویسندة بزرگ رفتند . نویسندة بزرگ به آنها گفت که عشق یعنی تازگی دم به دم ، یعنی با هم بودن تا ابد و برای هم بودن تا همیشه !

نویسندة بزرگ گفت که عشق یعنی کنار هم بودن در سختی ها و همدیگر را درک کردن حتی در بدترین شرایط !

نویسندة بزرگ خیلی میدانست و دختر وپسر از مشاوره با او لذت میبردند .

وقتی جلسة مشاوره به اتمام رسید و دختر و پسر از محضر نویسندة بزرگ خارج شدند ، پسر چیزی به ذهنش رسید .

به سوی سرایدار منزل نویسندة بزرگ برگشت و از او پرسید که چرا استاد تنها زندگی میکند ؟!

سرایدار گفت : « استاد سالها پیش همسری داشت اما نتوانست او را نگهدارد چرا که را ابراز عشق را بلد نبود . هر وقت همسرش برایش حرف میزد ، استاد سرش را به دیوار میکوبید و از او میخواست تا رهایش کند و او را تنها بگذارد . اکنون همسرش سالهاست او را ترک کرده است »

پسرک نیم نگاهی به خانة نویسندة بزرگ کرد . پوزخندی زد و دست دختر را گرفت و با سرعت از مقابل منزل نویسندة بزرگ دور شد.

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:16  توسط شمیلا  | 

روزی شیوانا عارف بزرگ علم معرفت به منزل یکی از مریدان جدیدش که از وضع مالی خوبی هم برخوردار بود رفت و سبدی بزرگ پر از لباس و خوراکی را مقابل این مرید گذاشت و به او گفت:

در همسایگی تو، بیوه زنی با چند فرزند یتیمش زندگی می کنند. آن ها هر شب امیدوارند که تو به عنوان ثروتمند محله به آنها کمک کنی و دستشان را بگیری.

چون شنیدند که تازگی به جلسات درست من می آیی امیدوارتر شدند. این سبد خوراکی و لباس را به اسم خودت و با دست خودت به آنها بده. مگذار تا در دهکده شایع شود که شاگردان شیوانا قبل و بعد از این که درس معرفت می آموزند فرقی نمی کنند.

مرید ثروتمند به محض شنیدن این جملات به خود آمد، بلافاصله با پای برهنه سبد را از روی زمین برداشت و در حالی که از شرم می گریست به سراغ بیوه زن و فرزندانش رفت. می گویند از آن روز به بعد مرید جدید شیوانا به سراغ درسهای استاد نیامد و وقت و ثروتش را صرف کمک به دیگران کرد.

تعدادی از شاگردان شیوانا او را به خاطر غیبت های این شاگرد سرزنش می کردند ولی شیوانا تبسمی کرد و گفت: او دیگر نیازی به درس های شیوانا ندارد. در واقع من چیز دیگری ندارم که به او بگویم. او تمام راز کائنات را به یکباره درک کرد و اکنون ناشناختنی ها، مستقیم و بدون واسطه شیوانا با دل او ارتباط برقرار می کنند.

من که از این روایت درس گرفتم. امیدوارم که بر دل شما هم تاثیر بگذارد. به امید روزی که در تمام دنیا به دلیل حس همدوستی و انساندوستی همه انسانها دیگر هیچ نیازمند و دردمندی نباشد و همه انسانها یاد بگیرند که بدون تظاهر و تملق به یکدیگر کمک کنند.

+ نوشته شده در  84/11/22ساعت 11:11  توسط شمیلا  | 

در بين شاگردان شيوانا زوج جواني بودند كه چهره اي فوق العاده شفاف و ملكوتي داشتند. اين دو زوج به شدت شيفته سخنان شيوانا بودند و با وجودي كه كلبه شان در دورترين نقطه دهكده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقيه در كلاس شيوانا شركت مي كردند. ويژگي برجسته اين زوج جوان يعني شفافيت فوق العاده چهره و آرامش عميق شان هميشه براي بقيه شاگردان شيوانا يك سوال بود. روزي دختري جوان كه صورتي معمولي داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شيوانا پرسيد:" استاد! همه ما به يك اندازه از درس هاي شما بهره مي بريم.شما براي همه ما يك درس واحد مي گوئيد. پس چگونه است كه چهره بعضي از ما شفافيت معمولي دارد و چهره اين زوج جوان اينچنين ملكوتي مي درخشد!"

شيوانا تبسمي كرد و گفت:"ايمان و باور اندك روح تو را به بهشت خواهد برد. اما باور زياد بهشت را به روح تو مي آورد.هر چه باور تو به خالق كائنات بيشترباشد. حضور او در وجود تو بيشتر نمودار مي گردد. "

 

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:7  توسط شمیلا  | 

شخصي بود كه به خاطر رفتارش كسي او را جدي نمي گرفت. روزي او نزد شيوانا آمد و از برخورد نامناسب و شوخي هاي بي حد و مرز مردم نسبت به خودش گله كردو از شيوانا روشي خواست تا به طور تدريجي مردم رفتارشان را نسبت به او تغيير دهند و به او احترام بيشتري بگذارند. شيوانا خيلي جدي و محكم پاسخ داد:" تغيير رفتار تدريجي وجود ندارد. همه چيز بايد ناگهاني رخ دهد!"

آن شخص با تعجب به شيوانا گفت:" اما اين امكان ندارد. مردم گمان خواهند كرد من عقلم را از دست داده ام و اوضاع از اين كه هست بدتر مي شود!؟"

شيوانا سري تكان دادو گفت:" همان كه گفتم.اگر رفتاري كه در پيش مي گيري جنون آميز باشد، مردم بي گمان تو را مجنون خواهند ناميد. مردم تو را هماني مي دانند كه هستي و نشان مي دهي. در واقع اين تو هستي كه تعيين ميكني قضاوت مردم راجع به تو چه باشد. هر چه در تظاهر به آنچه هستي جدي تر باشي، مردم تو را با آنچه نشن مي دهي يكي خواهند دانست. تلاش براي تغيير تدريجي يك رفتارو شخصيت در واقع تلاش براي رسيدن به شكل ديگري از همان شخصيت قبلي است.

بايد به يكباره از قالب شخصيتي كه تو را مضحكه دست مردم ساخته خارج شوي و شخصيت سنگين و متين و موقري را كه آرزو مندي پيشه كني. خواهي ديد كه درعرض چند ساعت و حتي در همان برخورد اول مردم تو را با شخصيت جديدت خواهند پذيرفت و شخصيت مضحك قبلي به يكباره از نظرات محو خواهد شد. اگر در جستجوي تغييري همين الآن و همين جا اقدام كن!"

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:6  توسط شمیلا  | 

روزي يكي از شاگردان شيوانا در حضور جمع از او خواست تا روش شناختن پليدي از پاكي را به او آموزش دهد.

شيوانا پاسخ داد:" هرگاه ديدي رفتار يا گفتار يا نظريه يا عملي قصد نابود كردن كوچكترين واحد اجتماع يعني خانواده را دارد بدان كه پشت آن ديدگاه و گفتار و نظريه ، پليدي پنهان شده است!؟"

شاگرد پرسيد:" مگر كوچكترين واحد اجتماع چه ويزگي شاخصي دارد كه همه پليدان تاريخ در تلاش اند تا آنرا از هم بپاشند؟"

شيوانا پاسخ داد:"از به هم چسبيدن و كنار هم چيده شدن اين واحدهاي كوچك است كه جامعه بزرگ آرام و آرام ساز شكل مي گيرد. و پليدي براي منهدم ساختن جامعه انساني به اصلي ترين واحد تشكيل دهنده جامعه يعني خانواده يا پيوند متعهدانه يك زن و مرد حمله مي كند. "

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:5  توسط شمیلا  | 

 

از شيوانا پرسيدند که وقتي علم بشر پيشرفت کند و بتواند مرزهاي دانايي خود را تا بيکران ادامه دهد و افق هاي جديدي را در دانستن و دانايي کشف کند، آنگاه بشر به کجا خواهد رسيد و چگونه زندگي خواهد کرد!؟

شيوانا گفت:" در آن روز هم بشر غذا خواهد خورد و آب خواهد نوشيد و جفتي انتخاب خواهد کرد و پير خواهد شد و سرانجام خواهد مرد. در آن روزگار انسان هاي حريص هنوز هم به جان هم خواهند افتاد و انسان هاي اهل معرفت هنوز هم در لابلاي سخنان استادان به جستجوي آگاهي خواهند پرداخت. فقط اسلحه و ابزاري که براي علم جويي و جنگ اختراع خواهد شد تغيير خواهد کرد. حتي تا ميليونها سال بعد آدم هنوز هم آدم خواهد ماند و اگر معرفت را به عنوان يک اصل انتخاب نکند براي هميشه نيز به همين شکل خواهد ماند."

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:5  توسط شمیلا  | 

 

روزي شيوانا به تنهايي در جاده اي راه مي سپرد. در بين راه به جواني برخورد کرد که با تکبر و سنگيني خاصي با وضعي غرور آميز قدم برمي داشت. شيوانا به جوان رسيد و بي اعتنا به او خواست راهش را ادامه دهد.اما جوان گستاخ خود را جلوي او انداخت و متکبرانه فرياد زد:" آهاي مردک ! هيچ مي داني که من با وجود جوان تر بودن از تو جلوترم! و تو اگر سالها بدوي هرگز به من نخواهي رسيد!؟"

شيوانا به سوي جوان برگشت و با تعجب پرسيد:" مگر نقطه شروع حرکت تو کجا بوده است!؟"

جوان با تعجب پرسيد:" نقطه شروع ديگر چيست پيرمرد! من تازه امروز صبح از اين ده بغلي وارد جاده شده ام.و ايستگاه بعدي به مقصد مي رسم."

شيوانا گفت:" من ديشب از آنسوي قله به راه افتادم و فردا صبح به قله ديگر مي رسم. شايد الآن از تو عقب تر باشم اما راه بيشتري نسبت به تو طي کرده ام و وقتي تو به مقصدت برسي ، من هنوز به راهم ادامه مي دهم. هم نقطه شروع من از تو عقب تر است و هم نقطه پايان من از تو جلوتر ! به راستي چه چيزي در ذهن تو باعث شده اين دو نقطه اساسي را نبيني و فقط همين الآن جلوتر بودن را شاهد باشي!"

جوان ايستاد و خود را کناري کشيد و با شرمندگي از شيوانا پرسيد:" پس من هرگز به تو نخواهم رسيد!؟"

و شيوانا جواب داد:"بيا يک جور ديگر به قضيه نگاه کنيم ! الان که ايستادي به مقصد رسيدي! ولي من هنوز بايد فرسنگها راه بروم. اگر باعث دلخوشي ات مي شود بايد بگويم که تو زودتر به مقصد رسيدي! و لذا برنده واقعي تو هستي ! اما همه اين اول و آخرها بازي است و در قياس با اصل زندگي پشيزي ارزش ندارد."

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:4  توسط شمیلا  | 

 

زني نزد شيوانا آمد و به او گفت:" پدرم مرد فقيري بود. اما من و خواهران و برادرانم در خانه پدر زندگي راحت و خوبي داشتيم. اما وقتي بزرگ شدم و به ناچار وارد اجتماع شدم، همه به خاطر فقر پدر با من رفتاري متفاوت نسبت به همسن و سالهاي ثروتمندم داشتند. حتي همسرم هم با من مانند رفتاري نامناسب و دون شان من دارد. بگو چه كنم تا مردم به من بيشتر احترام بگذارند."

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" از اين به بعدهر وقت خواستي خودت را به ديگران و يا به شيوانا و بخصوص خودت معرفي كني بگو:

" من شاهزاده اي هستم كه پدري فوق العاده ثروتمند داشته است. ما آنقدر ثروت داشتيم كه از پول و ثروت بيزار شديم و تصميم گرفتيم براي راحتي زندگي ساده اي پيشه كنيم. ما به طور نمايشي چند سالي را در محله اي فقير نشين ساكن شديم. اما اين سكونت و همنشيني با فقرا نه نها مرا فقير تر نساخت بلكه برعكس باعث شده تا احساس شاهزاده بودن بيشتر در وجود من تقويت شود. اكنون بر اين باورم كه اصلا فقيرتر از ديگران نيستم و برعكس هرگاه كسي قصد كند مرا به خاطر ظاهر فقيرانه تحقير كند از چشمان يك شاهزاده به او خيره خواهم شد.

اگر چنين كني و بااين باور زندگي كني خواهي ديد كه همه بي اختيار با تو مانند يك شاهزاده رفتار خواهند كرد و توآنگاه درخواهي يافت كه براي شاهزاده بودن لازم نيست كه پدرت حتما پادشاه يك سرزمين باشد!"

 

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:3  توسط شمیلا  | 

در بين شاگردان شيوانا پسر جواني بود كه نظافتچي آشپزخانه و توالت مدرسه بود و هنگام درس در محضر شيوانا به صورت مستمع آزاد مي نشست. هيچكس اين پسر جوان را جدي نمي گرفت و همه او را به خاطر شغلش مسخره مي كردند.

روزي سركلاس شيوانا مردي غريبه وارد شد. او در گوشه اي نشست و به سخنان شيوانا گوش فرا داد. درس كه به پايان رسيد ، بقيه شاگردان گرد او جمع شدند و از او خواستند تا خودش را معرفي كند. مرد غريبه تبسمي كرد و گفت:" سوالي مي پرسم. اگر واقعا درس زندگي را از شيوانا آموخته ايد جوابم را فوري بدهيد! سوال اين است:

در زندگي هميشه پشت درهاي بسته چيزي ترسناك در مي زند. چه كسي جرات مي كند آن در را باز كند!؟"

دختري جوان كه شاگرد شيوانا بود بلافاصله پاسخ داد:" آن كس كه به خالق هستي ايمان دارد. از هيچ چيز نمي ترسد او برخواهد خواست و در را باز خواهد كرد!"

پسرجوان بلافاصله پرسيد:" و آنگاه پشت در چه كسي خواهد بود!؟"

همه شاگردان شيوانا ساكت شدند. آنها به سوي شيوانا بازگشتندو از او خواستند تا كمك كند. شيوانا شانه هايش را بالا انداخت و نيم نگاهي به پسر جوان نظافتچي انداخت. پسر جوان تبسمي كرد. از جا برخاست. ظرف غذايش را كه مقابلش بود روي زمين خالي كرد و كاسه خالي را وارونه روي سرش گذاشت و به سوي آشپزخانه رفت.

همه او را مسخره كردند. مرد غريبه خطاب به شيوانا گفت:" تو پاسخ سوال مرا از چنين جوان ساده لوحي خواستي!؟"

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" اين پسر جوان بهترين جواب را به تو داد. او گفت پشت در هيچ كس نخواهد بود. چون وقتي ايمان برمي خيزد هيچ پديده ترسناكي جرات پشت در پنهان شدن را ندارد."

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:2  توسط شمیلا  | 

 

روزي دو مرد جوان نزد شيوانا آمدند و ازاو پرسيدند:" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"

شيوانا اندكي تامل كرد و گفت:"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"

آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد شيوانا بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "

دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. شيوانا منظور ديگري داشت."

آندو تصميم گرفتن نزد شيوانا بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. شيوانا با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!"

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:1  توسط شمیلا  | 

شيوانا به همراه تعداد زيادي از شاگردان خود صبح زود عازم معبدي در آنسوي كوهستان شدند. ساعتي كه راه رفتند به تعدادي دختر و پسر جوان رسيدند كه در كنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران كنار جاده وقتي چشمشان به گروه شيوانا افتاد شروع كردند به مسخره كردن آنها و براي هر يك از اعضاي گروه اسم حيواني را درست كردند و با صداي بلند اين اسامي ناشايست را تكرار كردند. شيوانا سكوت كرد و هيچ نگفت.

وقتي شبانگاه گروه به آنسوي كوهستان رسيدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شيوانا در جمع شاگردان سوالي مطرح كرد و از آنها خواست تا اثر گذار ترين خاطره اين سفر يك روزه را براي جمع بازگو كنند. تقريبا تمام اعضاي گروه مسخره كردن صبحگاهي جوانان كنار جاده را به شكل بازگو كردند و در پايان خاطره از اين عده به صورت جوانان خام و ساده لوح ياد كردند.

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" شما همگي متفق القول خاطره اين جوانان را از صبح با خود حمل كرديد و در تمام مسير با اين انديشه كلنجار رفتيد كه چرا در آن لحظه واكنش مناسبي را از خود ارائه نداديد!؟ شما همگي از اين جوانان با صفت ساده لوح و خام ياد كرديد اما از اين نكته كليدي غافل بوديد كه همين افراد ساده لوح و بي ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتي همين الآن هم بخش اعظم فكر و خيال شما را اشغال كردند. اگر حيواني كه وسايل ما را حمل مي كرد توسط افساري كه به گردنش انداخته شده بود طول مسير را با ما همراهي كرد. آن جوانان با يك ريسمان نامريي كه خود سازنده آن بوديد در تمام طول مسير بارها و بارها خاطره صبح و تك تك جملات را مرور كرديدو آن صحنه ها را براي خود بارها در ذهن خويش تكرار كرديد. شما با ريسمان نامريي كه ديده نمي شود ولي وجود داشت و دارد،

از صبح با جملات و كلمات آن جوانان بازي خورده ايد. و آنقدر اسير اين بازي بوده ايد كه هدف اصلي از اين سفر معرفتي را از ياد برده ايد.من به جرات مي توانم بگويم كه آن جوانان از شما قوي تر بوده اند چرا كه با يك ادا و اطوارساده همه شما را تحت كنترل خود قرارداده اند و مادامي كه شما خاطره صبح را در ذهن خود يدك بكشيد هرگز نمي توانيد ادعاي آزادي و استقلال فكري داشته باشيد و در نتيجه خود را شايسته نور معرفت بدانيد.

يادبگيريد كه در زندگي همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها كنيد و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بيانديشيد. اگر غير از اين عمل كنيد. به مرور زمان حجم خاطراتي كه با خود يدك مي كشيد آنقدر زياد مي شود كه ديگر حتي فرصت يك لحظه تماشاي دنيا را نيز از دست خواهيد داد.

 

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:1  توسط شمیلا  | 

روزي پسر و دختري جوان نزد شيوانا آمدند و از او خواستند تا راه حلي براي مشكل عقيده آن دو ارائه دهد.

شيوانا نيم نگاهي به چهره آنها انداخت و از پسر خواست تا مشكل را در كوتاه ترين جمله ممكن برايش توضيح دهد. پسر گفت:" من به اين دختر علاقه دارم ولي براي ازدواج عجله اي ندارم و مي گويم كه دو زوج بايد قبل از ازدواج مدتي كنار هم باشند تا از خلق و خوي هم سردرآورند و در صورتي كه همديگر را كاملا درك كردند با هم به طور دائم پيمان زناشويي ببندند و ...."

شيوانا به ميان حرف پسر پريد و گفت:" گفتم در كوتاه ترين جمله ممكن مشكل خود را برايم توضيح دهيد."

اينبار دختر شروع به صحبت كرد و گفت:" ببينيد! استاد! اين پسر مدعي است كه مرا دوست دارد اما براي اثبات عشقش نياز به زمان دارد و تا اين زمان سپري نشده است او ضروري نمي داند كه با من پيمان زناشويي ببندد و..."

شيوانا به ميان حرف دختر پريد و گفت:" وقتي مي گويم كوتاه ترين جمله ممكن منظورم دو يا سه كلمه است! در دو يا سه كلمه بگوئيد كه مشكلتان چيست!؟"

پسر گويي عصباني شده باشد با خشم فرياد زد:" ببين آقا! من صلاح نمي بينم كه فعلا با اين خانم پيمان ابدي ببندم و ...."

شيوانا خونسرد و آرام گفت:" در دو يا سه كلمه برايم بگوئيد كه مشكلتان چيست!؟"

دختر سرش را پائين انداخت و گفت:" او مي خواهد با من بازي كند و بعد رهايم كند و...."

شيوانا بي حوصله سرش را تكان داد و گفت: كوتاه تر ! باز هم كوتاه تر! در دو يا سه كلمه به من بگو كه مشكلتان چيست!؟ "

پسر كه خشمگين شده بود فرياد زد:"آدم زير بار تعهدي مي رود كه ارزشش را داشته باشد و ..."

شيوانا سري تكان داد و گفت:" اين كوتاه نبود!"

و دخترك نفس عميقي كشيد و با احتياط خود را از پسر دور كرد و با صدايي پر طنين گفت:" او ارزش مرا ندارد!"

شيوانا به علامت نفي سرش را به چپ و راست تكان داد و گفت:" هنوز هم كوتاه نيست!من هنوز نفهميدم مشكل شما چيست!؟"

دخترك سرش را پائين انداخت و شرمزده از شيوانا و پسر همراهش دور شد. پسر مقابل شيوانا تنها ايستاد و با نگاهي خشمگين به او گفت: " همه بافته هايم را از هم تافتي! همه جملاتي كه شب و روز در گوشش نجوا كرده بودم را به يكباره آتش زدي و دود كردي! من عمري روي مغز اين دختر كار كرده بودم و تو با اين جمله مسخره "كوتاه ترت همه چيز را خراب كردي! از تو منتفرم!"

شيوانا نگاه فروزانش را به چشمان پسر دوخت و گفت: من منظور شما را نمي فهمم آقا! كوتاه و ساده بگوئيد مشكلتان چيست!؟"

پسربلافاصله ساكت شد و مدتي در نگاه شفاف شيوانا خيره شد و ناگهان گويي از چيزي ترسيده باشد. سراسيمه و وحشتزده از مقابل نگاه شيوانا گريخت!

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 21:0  توسط شمیلا  | 

مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند ، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران ديگر ، سبك رفتار مي كند.

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟"

مرد جوان پاسخ داد:" نه به اين اندازه ! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است!"

شيوانا گفت:" بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني ! مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند! چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني!"

مرد جوان با تعجب پرسيد:" يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟"

شيوانا سري تكان داد و گفت: آري ! در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود. تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي ! تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد.

آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد:" و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟"

افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 20:58  توسط شمیلا  | 

روزي دختري جوان نزد شيوانا آمد و از او كمك خواست تا براي مشكل نازيبايي و زشتي صورتش راه حلي ارائه دهد. شيوانا سري تكان داد و گفت:" جلوتر از مردم حركت كن!"

دختر جوان لختي سكوت كرد و سپس دوباره سوال خود را تكرار كرد و گفت:" ببينيد استاد! مشكل من اين است كه هر وقت مي خواهم كاري انجام دهم به محض اينكه مقابل شخص يا اشخاصي مي ايستم بلافاصله نگاه سنگين آنها را روي زشتي هاي چهره و هيكل خودم حس مي كنم و اين سنگيني فورا مرا فلج مي كند و ديگر نمي توانم با اقتدار و اعتماد به نفس قبلي به صحبت هايم ادامه دهم و زشتي بي اعتمادي به خودم به زشتي صورتم اضافه مي شود و در نتيجه خود به خود توسط خودم از ميدان كنار گذاشته مي شوم. آيا جوابي براي سوالم من داريد!"

شيوانا مجددا سرش را به علامت حق به جانب تكان داد و با همان لحن آرام قبلي گفت:" جلوتر از مردم اطرافت حركت كن! و اين يعني نگذار نظر آنها به تو برسد!"

دختر جوان كمي روي پاسخ شيوانا تامل كرد و آنگاه با نوميدي دوباره سوال خود را به شكلي ديگر تكرار كرد. او گفت: " متاسفانه مي بينم شما هم به خاطر زشتي چهره ام مرا جدي نمي گيريد! من چگونه مي توانم مانع رسيدن نظر مردم به خودم شوم در حالي كه به محض قرار گرفتن مقابل آنها ، بلافاصله سايه سنگين نگاه و نظرشان را روي خودم حس مي كنم!؟"

شيوانا پاسخ داد:" به محض اينكه احساس كردي نظر ديگران به تو نزديك شده است به سرعت ذهن خودت را از اين فكر دور كن و سعي كن بي توجه به جلوه گري هاي اين انديشه آزاردهنده ، نسبت به آن بي اعتنا باشي و با سرعت خودت را در هنرها و توانايي ها و استعدادهاي منحصر به فرد خودت غوطه ور سازي ! يك انسان فوق العاده زيبا هم اگر اجازه دهد نظر ديگران قبل از عمل و كردارش وارد ذهنش شود هم نمي تواند حركت و واكنش صحيح را نشان دهد. اهميت دادن به نظر ديگران باعث مي شود كه همه انسان ها چه زشت و چه زيبا ، نتوانند كار خود را درست انجام دهند. راه چاره تو اين است كه از اين لايه بيرون بپري و در سطح ديگري از آگاهي پرواز كني و اين امكان پذير نيست مگر اينكه موضوع اهميت بخشيدن به نظر ديگران را نزد خودت بسيار ناچيز شماري !"

دختر جوان سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت. مي گويند از آن روز به بعد اين دختر بهترين بافنده فرش ابريشم در منطقه شد و تمام خانواده ها براي ياددادن و آموزش هنر بافندگي فرش فرزندان خود را نزد او مي فرستادند. جالب اين بود كه هيچكس در مورد زشتي آن دختر صحبتي نمي كرد و همه او را به عنوان بافنده زيباترين فرش هاي ابريشم مي شناختند.

شيوانا روزي براي شاگردانش اين دختر را مثال زد و گفت: " اين دختر جوان چون يكبار براي هميشه موضوع زشتي چهره خود را فراموش كرد و ديگر به آن مراجعه نكرد در نتيجه ديگر مانند زشت ها عمل نكرد و از آن روز به بعد ديگر كسي زشتي او را نديد. در واقع اولين كسي كه زشتي هاي انسان را مي بيند و آنها را بزرگ مي كند خود اوست و اولين كسي كه انسان ها را به خاطر زشتي هايش سرزنش مي كند و مانع از خوب عمل كردن او مي شود نيز باز خود شخص مي باشد.

بافنده زيباترين فرش هاي ابريشم به جاي تمركز روي زيبايي چهره،اكنون روي زيبايي منحصر به فرد استعدادش متمركز شده است و در نتيجه به يكباره نظر مردم برايش بي ارزش شده است و از نظر مردم جلوتر افتاده است و به جاي بازي خوردن توسط نظر مردم ، به لايه بالاتري از آگاهي جهش كرد. شما هم اگر مي خواهيد توسط نظر ديگران بدينسو و آنسو كشانده نشويد بايد چنين عمل كنيد.

 

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 20:57  توسط شمیلا  | 

روزي شيوانا پير معرفت در جمع شاگردان نشسته بود كه پسري نزد او آمد و با نوعي شرمندگي به شيوانا گفت كه شيفته دختري شده كه لال است و نمي تواند حرف بزند! پسر از شيوانا پرسيد كه دلش مي خواهد با اين دختر لال ازدواج كند اما مي ترسد در آينده زندگي ، هنگام درددل و صحبت كردن با او دچار مشكل شود!؟

شيوانا تبسمي كرد و از او پرسيد:" آيا آن دختر هم به ازدواج با تو راضي است!؟" پسر جواب داد: گمان مي كنم!

شيوانا ادامه داد: از كجا به اين گمان رسيده اي!؟

پسر پاسخ داد:" از نگاهش و حركات و سكناتش!

شيوانا بلافاصله پرسيد:" تو كه گفتي او لال است!؟ "

پسر اندكي مكث كرد و آنگاه انگار كشفي كرده باشد ناگهان تبسمي كرد و با شادي برخاست تا برود.

شيوانا رو به شاگردانش كرد و گفت:" براي درك معاني زندگي فقط زبان كافي نيست! بايد قدرت رمز گشايي كلام را پيدا كنيد و اين قدرت بدست نمي آيد مگر اينكه به اين باور برسيد كه تمام جنبش ها و حركات و اشارات كائنات رمز آلود و پركلام و با معناست. آنگاه درخواهيد يافت كه "شنيدن واقعي" چيزي جز رمزگشايي مستمر اشارات زندگي نيست.

 

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 20:56  توسط شمیلا  | 

 

روزي مردي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و نزد او گله كرد كه هيچكس او را دوست ندارد و به شدت تنهاست و از اين تنهايي رنج مي برد. شيوانا تبسمي كرد و از او پرسيد: آيا در طول اين يك هفته كسي به تو گفته است مواظب خودت باش!

مرد با تعجب گفت:" آري ! هر وقت نزد مادر پير و بيمارم مي روم موقعي كه تركش مي كنم مي گويد مواظب خودت باش. هر روز صبح دختر باغبان نيز مي گويد مواظب خودتان باشيد. بعضي از دوستانم نيز گهگاه از من مي خواهند كه مواظب سلامتي خودم باشم. خوب اين چه معنايي مي دهد.

شيوانا با تبسم گفت:" تو تنها نيستي! مادري داري كه براي مواظبت از تو كاري از دستش بر نمي آيد و از تو مي خواهد خودت مواظب خودت باشي! دوستاني داري كه مي بينند تو به خاطر خودخوري و افسردگي در حال سوختن هستي و از تو مي خواهند خودت براي خودت كاري بكني! و از همه مهم تر زني وجود دارد كه علاقه مند است تو را سالم و سلامت ببيند. شايد براي آينده مشترك تو و خودش طرحي دارد. با اين همه دوست و همراه تو تنها نيستي!

 

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 20:55  توسط شمیلا  | 

روزي اهالي يک روستا نزد شيوانا عارف بزرگ آمدند و به او گفتند:" چند فرد شرور در دهکده مقيم شده اند و زنان و کودکان و افراد ضعيف ده را آزار مي دهند و هيچ کس از دست آنها راحتي ندارد. آنها بي شرمانه هر کاري که دلشان مي خواهند را انجام مي دهند و هر وقت کسي اعتراض مي کند به او مي گويند که نزد قاضي برويد و از ما شکايت کنيد. اما چه فايده که آنها مدرکي قابل ارائه از خود به جا نمي گذارند و از دست قاضي هم کاري ساخته نيست و ترس ووحشت اين شکارچيان در بين اهالي ده حاکم شده است. ما را راهنمايي کن اي شيواناي حکيم!"

شيوانا تبسمي کرد و گفت:" چرا کاري نمي کنيد که شکارچيان نزد قاضي بروند!؟"

يکي از اهالي ده با تعجب پرسيد:" اما شکارچيان که شکار نيستند. اين ما هستيم که شکار آنها مي شويم؟!"

شيوانا با لبخند گفت:" خوب پس به جاي اينجا نشستن به جستجوي شکارچي براي شکارچي هاي دهکده بگرديد. از نزد من برويد که کاري ديگر از دستم برنمي آيد!"

مي گويند يک هفته بعد آن افراد شرور با قيافه هايي به هم ريخته به محضر شيوانا پناه بردند و گفتند که عده اي ناشناس محل سکونت آنها را به آتش کشيده و تعدادي از آنها را از بين برده و تعدادي ديگر را تا سرحد مرگ کتک زده اند.و ايشان در اين دهکده تامين جاني ندارند! "

شيوانا سري تکان داد و گفت:"چقدر عجيب است. ساعتي پيش عده اي ناشناس نزد من آمدندو گفتند که قصد شکار شکارچي را دارند و من هم همينطوري گفتم که همين اطراف کمين کنند و منتظر بمانند.شايد چيزي گيرشان بيايد! به جاي اينجا نشستن فرار کنيد که از دست من کاري برنمي آيد!"

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 20:54  توسط شمیلا  | 

روزي زني نزد شيوانا رفت و به او گفت که احساس مي کند يکي از آشنايان و دوستانش قصد دارد شوهرش را از او بگيرد. زن به شيوانا گفت که حجب و حيا اجازه نمي دهد تا نسبت به اين دوست خود اعتراض کند و او را از ورود به حريم زندگي اش برحذر دارد. به همين خاطر لب به سکوت مي گزد و زياده روي و لوس بازي هاي دوستش را تحمل مي کند و هيچ نمي گويد. از سوي ديگر شوهرش هم چندان مرد محکمي نيست و بعيد نيست که فريب بخورد واو را ترک کند. زن درمانده از شيوانا راه حل خواست.

شيوانا با لبخند گفت:" حجب و حيا چيز خوبي است. اما از آن بهتر غيرت است و تعصب و دفاع از حريم. بايد به سراغ آن زن بروي و مانند ماده ببري که به هر قيمتي حاضر است از حريم خود دفاع کند به او و رفتارش خيره شوي . مطمئن باش آن زن گليم خود را جمع مي کند و به خاطر جان خودش هم که شده تور خود راروي سر خانواده ديگري پهن مي کند! در ضمن با غيرت مندي و نمايش تعصب و جديت و مصمم بودن خود به شوهرت هم نشان بده که مجازات شل بودن و سست ارادگي از لحاظ تو چندان هم کم نيست و تو به راحتي انسان هاي خائن را نمي بخشي. همه چيز درست مي شود."

زن درمانده گويي جان گرفته باشد با شور و شوريدگي فوق العاده اي رفت. يک ماه بعد شوهر همان زن با حالت درمانده اي نزد شيوانا آمد و گفت:" ماده ببري را به همسري برگزيده که ضمن مطيع بودن ، بعضي اوقات نگاهي خشمگين و جسورش مو بر تن همگان سيخ مي کند.

وقتي حتي در کنارم هم نيست نگاه نافذ و پرمعنايش را روي صورتم حس مي کنم. او يک ماه است که تمام اقتدار منزل را در دست گرفته و همه از او حساب مي برند. ضعف من چيست که او توانسته تا اين حد بر تمام حرکاتم مسلط شود!؟ شيوانا مرا راهنمايي کن!"

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 20:52  توسط شمیلا  | 

در يك غروب زمستاني شيوانا از جاده خارج دهكده به سمت روستا روان بود. در كنار جاده مردي را ديد كه زخمي روي زمين افتاده است و كنار او چند نفر در حال تماشا و نظاره ايستاده اند. شيوانا به جمعيت نزديك شد و پرسيد:" چرا به اين مرد كمك نمي كنيد؟!"

جمعيت گفتند:" طبق دستور امپراتور هركس يك فرد زخمي را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسي و آزار قرار مي گيرد. چرا اين دردسر را به جان بخريم. بگذار يكي نفرديگر اين كار را انجام دهد.چرا ما آن يك نفر باشيم! "

شيوانا هيچ نگفت. بلافاصله لباسش را كند و دور مرد زخمي پيچيد و او را به دوش خود افكند و پاي پياده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمي جان سالم بدر نبرد و ساعتي بعد جان داد. شيوانا غمگين و افسرده كنار درمانگاه نشسته بود كه مامورين امپراتور سررسيدند و او را به جرم قتل مرد زخمي به زندان بردند. شيوانا يكماه در زندان بود تا اينكه مشخص شد بيگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد.

روز بعد از آزادي مجددا شيوانا در جاده يك زخمي ديگر را ديد. بلافاصله بدون اينكه درنگ كند دوباره لباس خود را كند و دور مرد زخمي انداخت و او را كول كرد تا به درمانگاه ببرد. جمعيتي از تماشاچيان به دنبال او به راه افتادند و هركدام زخم زباني نثار او كردند. يكي از شاگردان شيوانا از او پرسيد:" چرا با وجودي كه هنوز ديروز از زندان زخمي قبلي خلاص شده ايد دوباره جان خود را به زحمت مي اندازيد!"

شيوانا تبسمي كرد و پاسخ داد:" خيلي ساده است ! چون احساس مي كنم اينكار درست است! و يك نفر بايد چنين كاري را انجام دهد!چرا من آن يك نفر نباشم!"

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 20:51  توسط شمیلا  | 

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد. عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست!"

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 20:50  توسط شمیلا  | 

شيوانا را به دهكده اي دور دست دعوت كردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم كند و باران رحمتش را بر زمين هاي تشنه ايشان سرازير نمايد. اما ساعتها گذشت و باراني نيامد. كم كم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شكايت گذاشتند.يكي از جوانان از لابلاي جمعيت لب به سخره گشود و فرياد زد:" آهاي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي كني ! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي حتما از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود. "

عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاكي پيوستند و لب به مسخره كردن شيوانا باز كردند. اما استاد معرفت هيچ نگفت. و در سكوت به تمام حرفها گوش فراداد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سكوت كردند به آرامي گفت:" آيا در اين دهكده فرد ديگري هم هست كه به جمع ما نپيوسته است!؟ "

همان جوان معترض گفت:" بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است كه زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن كائنات شده است و ناشناختني را قبول ندارد. "

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" مرا نزد او ببريد! باران اين دهكده در دست اوست!"

جمعيت متعجب پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي كه پيرمرد دشمن ناشناختني در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند كه روي زمين خاكي نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و كنارش نشست و از او پرسيد:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي كني!؟"

پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت:" همين آسمان روزي با خراب كردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاك سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟"

شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت:" قبول دارم كه مردم دهكده در اين ده سال با تنها گذاشتن تو و واگذاشتن تو به حال خودت ، خويش را مستحق قحطي و خشكسالي نموده اند. اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه ، حتي از من شيوانا، هم بيشتر است. به خاطر كودكان و زناني كه از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز كشيدن ناشناختني را قبول كن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز! "

پيرمرد دشمن ناشناختني اشك در چشمانش حلقه زد و رو به آسمان كرد و خطاب به ناشناختني گفت:"فكر نكن هميشه منت تو را مي كشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و كودكان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهكده روانه كن!"

مي گويند هنوز كلام پيرمرد تمام نشده بود كه در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند.

شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرمزده گفت:" دليل قحطي اين دهكده را فهميديد! در اين سالهاي باقيمانده سعي كنيد. قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او بركت روستاي شماست. سعي كنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد."

سپس از كنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني كه در صحرا به او اعتراض كرده بود رفت و در گوشش زمزمه كرد:" صحنه اي كه ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم!"

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 9:38  توسط شمیلا  | 

 روزي شيوانا با عده اي از شاگردان بصيــرت جويش از كنار خرابهاي ميگذشتند. پيرمردي مست و لايعقل از گوشه خرابه بيرون آمد و در حالي كه لباس بلندي به تن داشت و با لباسش خارهاي روي زمين را به دنبال خود ميكشيد. تلو تلو خوران به سوي شيوانا آمد و خطاب به او گفت:" تو كه اهل دلي و از عالم معرفت خبر داري به من بگو چند سال عمر خواهم كرد!؟ و چند سال ديگر بايد اين زندگي عذاب آور را تحمل كنم!؟"

شيوانا نيم نگاهي به خارهاي چسبيده به لباس بلند پيرمرد انداخت و گفت:" نگران مباش! تو قرار نيست بميري ! "

پيرمرد مات و مبهوت روي زمين نشست و شروع كرد به گريستن! شيوانا سري تكان داد و به راه خود ادامه داد. ساعتي بعد شيوانا در كنار مزرعهاي بسيار سرسبز روي سنگي نشست و با نگاهي غمگين به مزرعه دار جوان خيره شد. مزرعه دار جوان با عجله به سوي شيوانا دويد و با شوق و انرژي فوق العاده اي فرياد زد:" استاد! مي بينيد چقدر خوشبختم! در اوج سلامتي ام و بهترين ثروت ها در اختيارم است. چنان است كه گويي تا ابد زنده خواهم ماند! نظر شما چيست !؟"

شيوانا تبسمي تلخ كرد و گفت:" پيشنهاد مي كنم سريعا شكل زندگي خود را تغيير بده و بيشتر به مردم اطرافت كمك كن! متاسفانه مي بينم كه كائنات سرنوشت ديگري را براي تو رقم زده است!"

شيوانا آنگاه از جابرخاست و به سوي منزلگاه بعدي حركت كرد. دقايقي بعد يكي از شاگردان استاد كه دليل تناقض گفتار استاد را درك نكرده بود مقابلش ايستاد و با اعتراض از او توضيح خواست. شاگرد پرسيد:" شيوانا شما چطور به آن پيرمرد مخمور و مست و بي جان نويد زندگي داديد و به اين جوان پرشور و پرانرژي هشدار مرگ را ! چرا بايد كائنات به آن پيرمرد اجازه دهد روزهاي بيشتري را زنده باشد و اين جوان رعنا را از دنيا ببرد!؟ اينكه عادلانه نيست!؟"

شيوانا تبسمي كرد و پاسخ داد:" كائنات هر يك از ما را به دليل ماموريت خاصي كه بايد در طول خط زندگي خود انجام دهيم حفظ مي كند و به محض اينكه ديگر ماموريتي براي ما رقم نخورده باشد ، ديگر ما را تحمل نمي كند و جانمان را مي ستاند. تا ماموريتي را در دنياي ديگر انجام دهيم. ديگر فرقي نمي كند پير باشيم يا جوان و يا حتي كودك! مهم اين است كه كائنات به اين نتيجه برسد كه بدون ما هم امورات مي گذرد.

جوان مزرعه دار با تمام سلامتي و ثروتي كه در اختيار داشت ، چون براي كسي فايده اي نداشت و حضور يا عدم حضورش در عالم تاثير مثبتي روي زندگي ديگر موجودات عالم نداشت ، و برعكس با مرگ او از طريق ثروت به جا مانده زندگي افرادي متحول مي شد ، توسط كائنات به عنوان عضو اضافي و اسقاطي و بدرد نخور شناخته شده بود و به نيستي محكوم شده بود. اما آن پيرمرد مست با آن رداي بلندش كه زمين را جارو مي كند از لحاظ كائنات بايد زنده بماند چرا كه هر روز صبح از كنار خرابه دو كودك يتيم براي امرار معاش عبور مي كنند و پيرمرد با پرسه زدن در اطراف جاده منتهي به خرابه با رداي بلندش خار و خاشاك را از روي زمين و مسير عبور اين دو يتيم پاك مي كند. لياقت آن پيرمرد به خاطر همين وظيفه ساده و به ظاهر بي اهميت براي زنده ماندن از ديد كائنات بيشتر از اين مزرعه دار ثروتمند و پرانرژي است. اين قانون كائنات است و هيچ گريزي از آن نيست. اگر سعي نكنيم در باقيمانده عمر دليل قانع كننده اي براي بدرد بخوربودن براي ديگران به پيشگاه كائنات عرضه كنيم دير يا زود بايد منتظر رفتن باشيم.اگر مردم مي دانستند كه در قبال كمكي كه به نيازمندان مي كنند چه ثروت عظيمي نصيبشان مي شد هرگز لحظه اي آرام نمي نشستند. به همين سادگي!"

+ نوشته شده در  84/11/21ساعت 9:37  توسط شمیلا  | 

روزي شيوانا همراه عده اي از شاگردان كنار پلي ايستاده بودند و به رودخانه نگاه مي كردند. ناگهان از راه دور كالسكه اي ظاهر شد كه در آن زوجي نشسته بودند. مرد بسيار خوش هيكل و زيبا بود و برعكس زن زشت و بد ريخت ديده مي شد. اما با وجود اين مرد با نگاهي بسيار عاشقانه به زن نگاه مي كرد و تقريبا او را مي پرستيد. يكي از شاگردان طاقت نياورد و از شيوانا پرسيد:" مگر اين دختر مهره مار همراه دارد كه اين پسر زيبا رو را اينچنين اسير خود نموده است؟!"

شيواناتبسمي كرد و گفت:" اين دختر جذاب است. جذابيت با زيبايي تفاوت دارد. جذاب بودن يعني قدرت جاذبه داشتن و چه بسيارند زيباروياني كه قدرت دافعه شان بسيار بيشتر از نيروي جاذبه آنهاست. شما گمان مي كنيد براي خواستني بودن بايد زيبا بود. حال آنكه اگر چنين بود ميليونها زن و مرد در اين دنياي بزرگ بدون يار مي ماندند. در حالي كه چنين نيست و آنچه باعث نزديك شدن دو نفر به يكديگر مي شود ميزان جذابيت آندوست نه زيبايي. مطمئن باشيد اگر اين زن به ظاهر زشت صورت در بين هزاران دختر پري چهره قرار مي گرفت باز هم به خاطر هنر جاذبه و خصيصه هاي خواستني كه داشت باز هم مرد خوش چهره او را برمي گزيد. جذابيت با زيبايي يكي نيست. اين را هرگز از ياد مبريد!"

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 14:57  توسط شمیلا  | 

زن و شوهري با حالتي افسرده و غمگين نزد شيوانا آمدند و به او گفتند:" اي استاد معرفت! ما متاسفانه قادر نيستيم بچه دار شويم. سالهاست از ازدواج ما مي گذرد اما اميد داشتن فرزند در وجود هر دوي ما از بين رفته است. هفته گذشته در مراسم جشن عمومي دهكده ، پيرمردي جهان ديده در جمع خطاب به ما گفت كه ناشناختني بزرگ خالق هستي ، چون ديده ما لياقت داشتن فرزند را نداريم ، ما را از بچه دار شدن محروم كرده است. به راستي اگر چنين است ، چرا ناشناختني ما را به جرم گناهي كه خودمان در بروز آن بي تقصير بوده ايم مجازات كرده است. ما از آن روز دلمان شكسته است و نمي دانيم به كجا پناه ببريم. به همين خاطر نزدشما آمديم تا به روشنايي برسيم."

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" شما برگزيده هستيدچون لايق ترين ايد. بسيارند پدر و مادران بي كفايتي كه كودكان معصوم خود را دريتيم خانه ها رها كرده اند و رفته اند. كم نيستند كودكان پاك سيرتي كه به دليلي از نعمت داشتن پدر و مادر محروم اند و منتظر اند تا لايق ترين پدر و مادرها به سراغشان بيايند و آنها را به فرزندي قبول كنند.

برعكس آنچه آن مرد پير جهان ديده ولي خام و نپخته گفته است، شما نه تنها كفايتتان از ديگران كمتر نيست بلكه از سوي ناشناختني برگزيده ترينيد وتربيت عزيزترين كودكان ناشناختني به شماسپرده شده است.

به جاي مقصر شمردن خود دنبال دليل مثبت براي نداشته هاي خود بگرديد. خواهيد ديد كه نداشتني هاي شما به دليل چيزهاي فوق العاده باارزشي است كه فقط شما صاحب آن هستيد."

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 14:53  توسط شمیلا  | 

از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:" جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم!"

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 14:52  توسط شمیلا  | 

 

روزي شيوانا عارف بزرگ به درب منزل يكي از مريدان جديدش كه از وضع مالي خوبي برخوردار بود رفت و سبدي بزرگ پر از لباس و خوردني را مقابل او گذاشت و به او گفت:" در همسايگي تو، سر كوچه، زني بيوه با چند بچه يتيم زندگي مي كنند. آنها هر شب اميدوارند تا تو به عنوان ثروتمند محله كمكي به آنها بنمايي و دستشان را بگيري! چون شنيده اند كه تازگي به جلسات درس شيوانا مي آيي اميدوارتر شده اند. اين سبد خوردني و پوشيدني را به اسم خودت و با دست خودت به آنها بده.مگذار تا در دهكده شايع شود كه شاگردان شيوانا قبل و بعد از اينكه درس معرفت مي آموزند فرقي نمي كنند."

مريد ثروتمند به محض شنيدن اين جمله به خود آمد ، بلافاصله پابرهنه سبد را از روي زمين برداشت و در حالي كه از شرم مي گريست به سراغ زن بيوه و فرزندانش رفت. مي گويند از آن روز به بعد مريد جديد ديگر به سراغ درس هاي استاد نيامد و وقت و ثروت خود را صرف كمك به ديگران نمود. تعدادي از شاگردان نزد شيوانا او را به خاطر عدم حضور در كلاس هاي استاد سرزنش كردند.

اما شيوانا تبسمي كرد و گفت:" او ديگر نيازي به درس هاي شيوانا ندارد. در واقع شيوانا چيزي ديگري ندارد به اوبگويد. او تمام راز كائنات را به يكباره درك كرد و اكنون ناشناختني مستقيما و بدون واسطه شيوانا با دل او تماس مي گيرد!"

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 14:52  توسط شمیلا  | 

يكي از مريدان شيوانا مرد تاجري بود كه ورشكست شده بود. روزي براي تصميم گيري در مورد يك موضوع تجاري نياز به مشاور بود. شيوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند.

يكي از شاگردان به اعتراض گفت:" اما او يك تاجر ورشكسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد كرد."

شيوانا پاسخ داد:" شكست يك اتفاق است. يك شخص نيست! كسي كه شكست خورده در مقايسه با كسي كه چنين تجربه اي نداشته است ، هزاران قدم جلوتراست. او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس كرده است و تارهاي متصل به شكست را مي شناسد. او بهتر از هر كس ديگري مي تواند سياهچاله هاي منجر به شكست را به ما نشان دهد.وقتي كسي موفق مي شود بدانيد كه چيزي ياد نگرفته است!

اما وقتي كسي شكست مي خورد آگاه باشيدكه او هزاران چيز ياد گرفته است كه اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد مي تواند به ديگران منتقل كند. وقتي كسي شكست مي خورد هرگز نگوئيد او تا ابد شكست خورده است! بلكه بگوئيد او هنوز موفق نشده است! "

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 14:47  توسط شمیلا  | 

روزي پسر بچه اي نزد شيوانا عارف بزرگ آمد و گفت:" مادرم قصددارد براي راضي ساختن خداي معبد و به خاطر محبتي که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قرباني کند. لطفا خواهر بيگناهم را نجات دهيد."

شيوانا سراسيمه به سراغ زن رفت و با حيرت ديد که زن دست و پاي دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعيت زيادي زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نيز با غرور و خونسردي روي سنگ بزرگي کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شيوانا به سراغ زن رفت و ديد که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندين بار او را در آغوش مي گيرد و مي بوسد. اما در عين حال مي خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراواني را به زندگي او ارزاني دارد. شيوانا از زن پرسيد که چرا دخترش را قرباني مي کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که بايد عزيزترين پاره وجود خود را قرباني کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگي اش برکت جاودانه ارزاني دارد.

شيوانا تبسمي کرد و گفت:" اما اين دختر که عزيزترين بخش وجود تو نيست. چون تصميم به هلاکش گرفته اي. عزيزترين بخش زندگي تو همين کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصميم گرفته اي دختر نازنين ات را بکشي. بت اعظم که احمق نيست. او به تو گفته است که بايد عزيزترين بخش زندگي ات را از بين ببري و اگر تو اشتباهي به جاي کاهن دخترت را قرباني کني . هيچ اتفاقي نمي افتد و شايد به خاطر سرپيچي از دستور بت اعظم بلا و بدبختي هم گريبانت را بگيرد!"

زن لختي مکث کرد. دست و پاي دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالي که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگي معبد دويد.اما هيچ اثري از کاهن معبد نبود. مي گويند از آن روز به بعد ديگر کسي کاهن معبد را در آن اطراف نديد.

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 14:45  توسط شمیلا  | 

روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند.

love

شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد!؟"

شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟"

شيوانا با لبخند گفت:" چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هركس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي.

بگذار دخترك برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد!

دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!"

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 12:13  توسط شمیلا  | 

 روزي زني نزد شيوانا آمد و به او گفت كه شوهرش با وجودي كه دو فرزند دارد اما از او سير شده است و به جستجوي همسري ديگر برآمده است. زن گفت هر چه هنر دارد به خرج مي دهد و هر چه مكر و كرشمه بلد است را عرضه مي كند اما شوهرش مصرانه طالب همسر جديدي است. زن از شيوانا كمك مي خواست تا راهي به او نشان دهد تا شوهرش به او بازگردد.

شيوانا گفت :” از امشب به گونه اي با او برخورد كن كه انگار مرد جديدي است. فرض كن شوهرت عوض شده است و كسي ديگر شده است. رفتارت را بدون اينكه توهين آميز شود با او تغيير ده و خواسته هايت را به گونه اي جديد به او ابراز كن. در يك كلام همسري متفاوت از آنچه هستي براي شوهرت شو!“

wife

زن شگفت زده از اين پند شيوانا او را ترك كرد و رفت. چند هفته بعد شوهر آن زن نزد شيوانا آمد و گفت:” همسرش با وجودي كه دو فرزند از او دارد اما متفاوت شده است و ظاهرا قصد بر هم زدن كانون خانواده را دارد. مرد گفت هر چه خودم را تغيير داده ام اما او هنوز متفاوت از گذشته عمل مي كند. از اين تفاوت بسيار خوشنودم اما مي ترسم او مرا رها كند . شوهر از شيوانا كمك خواست تا راهي به او نشان دهد كه همسرش او را ترك نكند!“

شيوانا گفت:” از امشب تغييرات همسرت را بپذير و با اين تغييرات به عنوان يك اتفاق پذيرفتني برخورد كن. تصوير همسر قبلي ات را از ذهن پاك كن و سعي كن همسر جديدت را آنگونه كه هست ببيني و بپذيري. اگر چنين كني قول مي دهم همسرت تو را ترك نخواهد كرد!“

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 12:8  توسط شمیلا  | 

از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند :"کودن ترين شاگرد مدرسه کدام است؟!" پاسخ داد:"آن شاگردي که فقط بخشي از درس را خوب خوانده و چون تمام کتاب را نخوانده در امتحان شرکت نمي کند تا در آينده بعد از اينکه تمام کتاب را خواند دوباره امتحان بدهد!"

student

از او پرسيدند که :" و زرنگ ترين شاگرد کدام است؟!" و شيوانا پاسخ داد:" شاگردي که مي داند فرصت زيادي تا امتحان ندارد و شايد نتواند بهترين نمره را بياورد ولي با اين وجود تمام تلاش را به خرج مي دهد و تا آخرين لحظه تلاش مي کند تا بيشترين نمره ممکن (ونه الزاما بالاترين نمره جمع) را بدست آورد. او زرنگ ترين شاگرد است چرا که خوب مي داند از فرصت هايش چگونه استفاده کند و آن اولي تنبل ترين شاگرد است چرا که هميشه در گوشه ذهنش موجودي نامريي نجوا مي کند که نترس ! اگر بار ديگر هم نتوانستي به اندازه کافي بخواني باز مي تواني ميدان را خالي کني و سر جلسه حاضر نشوي! تو که قبلا اينکار را انجام داده اي ! پس چرا بيخود مي ترسي!"

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 12:3  توسط شمیلا  | 

روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك دارد و كلبه اي محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد. اما چنين كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند.

شيوانا از مرد پرسيد:” اگر تو همين الآن در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي . خانواده ات چه مي كنند!؟ “ مرد فكري كرد و گفت:” خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند ، هر چه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبه را مي فروشند و به شهر ديگري مي روند و در آنجا دسته جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. “

شيوانا از مرد پرسيد:” اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند ، اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد ، آنگاه چه مي كنيد؟“

 

مرد تنگدست فكري كرد و گفت:” خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!“

آنگاه شيوانا تبسمي كرد و گفت:” خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و مهاجرت را شروع كنيد. تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد!“

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 11:48  توسط شمیلا  | 

شيوانا استاد معرفت بود. يك روزصبح زود شيوانا سراسيمه وارد معبد شد و از تمام سالكين خواست تا معبد را به سرعت ترك كنند. چرا كه او روياي زلزله اي را ديده است كه تمام ساختمان هاي ضعيف شهر ازجمله معبد را خراب خواهد كرد. كاهن معبد شيوانا را مسخره كرد و به حاضرين گفت كه خداي معبد از آنها محافظت خواهد كرد و امن ترين جا براي جستن از خطر زلزله ، معبد است.

mabad

عده اي از سالكين ازمعبد بيرون آمدندو عده اي ديگر در آن ماندند. ساعتي نگذشت كه پيش بيني شيوانا به حقيقت پيوست و زلزله اي مهيب تمام ساختمان هاي ضعيف شهر ازجمله معبد را روي سر ساكنين خود خراب كرد. كاهن و كساني كه در معبد مانده بودند همگي زير آوار از بين رفتند. يكي از شاگردان شيوانا با كنايه و دلخوري از استاد پرسيد:”چرا خداوند به كاهن و عبادت كنندگان كمك نكرد. آنها به خانه خدا پناه برده بودند!“

شيوانا با تبسم گفت: خداوند به آنها كمك كرد. خداوند به خواب من آمد و خبرزلزله را برايم آورد. در واقع خداوند از زبان من خطر را به آنها يادآور شده بود. كاهن و بقيه كافي بود چشمان خود را باز مي كردند و مي ديدندكه خانه خدا تمام عالم است ونه معبد و آنها فقط كافي بود از يك خانه خدا به خانه اي امن تر پناه مي بردند.!“

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 11:39  توسط شمیلا  | 

روزي پلنگي وحشي به دهكده حمله كرده بود. شيوانا همراه با تعدادي ازجوانان براي شكار پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمي داد و دائم از تله شكارچيان مي گريخت. سرانجام هوا تاريك شد و يكي از جوانان دهكده با اظهار اينكه پلنگ داراي قدرت جادويي است و مقصود آنها را حدس مي زند خودش را ترساند و ترس شديدي را بر تيم حاكم كرد.

شيوانا با خوشحالي گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسيده است و امشب حتما پلنگ خودش را نشان مي دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچيان نشان داد و با زخمي كردن جواني كه به شدت مي ترسيد ، سرانجام با تير هاي بقيه از پا افتاد.

يكي از جوانان از شيوانا پرسيد:”چه چيزي باعث شد شما رخ نمايي پلنگ را پيش بيني كنيد؟ در حالي كه شب هاي قبل چنين چيزي نمي گفتيد!؟“

tiger

شيوانا گفت:” ترس جوان و باور او كه پلنگ داراي قدرت جادويي است باعث شد پلنگ احساس قدرت كند و خود را شكست ناپذير حس كند. اين ترس ها و باورهاي ترس آور و فلج كننده ما هستند كه باعث قدرت گرفتن زورگويان و قدرت طلبان مي شوند. پلنگ اگر مي دانست كه در تيم شكارچيان كساني حضور دارند كه از او نمي ترسند هرگز خودش را نشان نمي داد!“

پس باید سعی کنیم ترس خودمان را از دیگران از بین ببریم . مثل ترس از صاحبکار ...ترس از محیط ..ترس از نرسیدن به هدف ... چون هریک از این ها عاملی برای نرسیدن ما به هدف خواهند بود .

 

+ نوشته شده در  84/11/19ساعت 11:14  توسط شمیلا  | 

چلچراغ و نور

عشق و معنا

شادی و دلبستگی

محبت و شور

اشتیاق و لرزش

انتظار تنها برای تو!

تا کی می آیی !

1

+ نوشته شده در  84/11/01ساعت 16:53  توسط شمیلا  | 

کاش تو را زودتر می دیدم

کاش تو را زودتر می شناختم

شاید بهتر اینه که ازت دورم

شاید چون مثل همیم نمی تونیم پیش هم باشیم

1

کاش در تنهایی هایم تو سایه بان ترسهایم بودی

سایه بر دلتنگی هایم می افکندی

که با وجودت وجودم را گرما می بخشیدی

دوستت دارم

+ نوشته شده در  84/11/01ساعت 16:51  توسط شمیلا  | 

1

دلواپسم

دلواپس اون

می ترسم

می ترسم تنهاش بذارم

نا امیدم

نا امید از اون که بهش نمی رسم

وفا دارم

به دوستی و محبتی که ازش دیدم

از صمیم قلب دوستش دارم

خود بهتر می داند .

+ نوشته شده در  84/11/01ساعت 16:48  توسط شمیلا  |